ماهی گُلی

ماهی گُلی یعنی: ماهیی که گُل می دهد :)

گاهی خودمم خودمو نمیشناسم!

قبل تر ها فکر می کردم آدمیم که می تونم خیلی راحت خودمو با شرایطی که توش قرار می گیرم وفق بدمو انقد نق و نوق نکنم و غر نزنم!

خب راستش به نظرم قبل تر ها درست فکر می کردم! چون واقعا همین بودم.. البته بهتره بگم یه آدم بی تفاوت بودم؛ زیاد برام مهم نبود که قراره نیمکتِ مورد خاطره ام رو ازم بگیرن و منو کنار یه دختر خنگ بشونن! یا این که فرنی ای که دارم می خورم شیرش به شدت بوی موندگی می ده! یا  این که باز هم حاجی بابا صدای تلویزیونو به طرز کر کننده ای وقتی که دارم درس می خونم بلند کرده!

من همیشه تو خودم بودم، فارغ از دنیای اطراف و اتفاقاتش.. خونسرد و بی تفاوت.

اون موقع ها صدای ذهنم بلند تر بود.. و جز صدای ذهنم و تجسم هاش هیچ چیزی رو نه می دیدم نه می شنیدم!

بی تفاوت رد می شدم! نمی دونم میشه اسم این بی تفاوتی رو وفق دادن خودت با شرایط گذاشت یا نه!

به هر حال من قبل تر ها این طوری بودم!

الان اما درسته که صدای ذهنم و تجسماتش به همون بلندی و واضحیِ قبله، منتها چشم و گوش جسمم  هم بی تفاوت عمل نمی کنن و دیگه مثل قبل به چیز های واقعی زیاد بی تفاوت نیستم!

به تنگ میام از شرایطی که توش هستم و صدای ذهنم مغزمُ تیلیت می کنه! بدتر اینه که به هیچ عنوان نمی تونم خودمو با شرایط وفق بدم  و بدتر از اون این که شرایط هم اون قدر قوی هستن که با زورِ کوچیکِ من تن به وفق دادن خودشون با من نمی دن!


یه جایی خوندم آدم های معقول خودشون رو با شرایطی که توش قرار می گیرن وفق میدن و آدم های نامعقول شرایط رو با خودشون وفق می دن؛ با این اوصاف فک کنم آدم نامعقولیم!

۱۶ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

قرار به وقت نوروز

سلام :)

اینم تبریک برای قرار وبلاگی

به دعوت از سناتور تِد.


صدا




.. یه خدا خیر داده ای بیاد بگه چجوری پخش انلاین بزنم صدارو -_-

۱۷ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

شگفتانه | بازگشت

داستانو از وسط می گم!

ما یدونه چیز تیغ تیغی [به قول حانا] دو ساله داشتیم،

این چیز تیغ تیغی با همه چیزمون عجین شد، اونقدری که مثه بچمون دوسش داشتیم. اما مامان باباهای خوبی نبودیم براش... یه سال باهامون قهر کرد و گل نداد. تا این که تصمیم گرفتیم دلشو به دست بیاریم.


بازم مثل قدیما دور هم جمع شدیم، فکر کردیم و ایده گذاشتیم وسط. تلاش کردیم و با وجود همه ی شلوغیامون بازم براش وقت گذاشتیم تا کاکتوسمون حالش خوب شه و باهامون دوباره آشتی کنه.

بعد از یک سال دوری و رکود برگشتیم، با دلبرمون که گُل داده:)


گاهی باید چشم ها رو باز کرد و دید. یه وقتایی هم باید چشم ها رو بست و گوش ها رو تیز کرد و شنید. کاکتوس ایده ای برای شنیده شدنه. پس برای شنیدن کاکتوس کلیک کنید :)

۲ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

سازت را با باهار کوک کن

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میونِ جنگلا طاقم می کنه


میگم ماهی گُلی جون، تو نمی دونی چرا این روزا مثه باهارای سالای قبل نیست؟

عزیز جون نه دیگه سمنو می پزه و نه دیگه برامون از اون سبزه ها که به نیت هر کدوممون  سبز میکرد، درست می کنه. یادمه همیشه مواظب سبزه هاش بود. می گفت هر کدوم از این سبزه ها به نیتِ یدونه از بچه هاشه و آدم وقتی یه چیزی رو نیت می کنه به کسی بده، باهاس حتمنه حتما به خودش بده.

حتی ماهی گُلیاش با اون ماهی سیاهِ چشم تلسکوپی رو هم دیگه تو اون تنگِ بلوری که از مامانه مامانه مامانش به ارث برده نمی ریزه. 


اون موقع ها عزیز جون هر سال، یه روز قبلِ عید خبرمون می کرد بریم کمکش برای پختن نون محلی. آخ ماهی گُلی جونم.. نمی دونی چه بویی می داد این نونای تازه ی برشته. بوش تو کل کوچه می پیچید و دل همه قنج می رفت. عید که می شد همه ی بچه ها و نوه ها اولین جایی که دور هم جمع می شدن خونه ی حاجی بابا بود. شبِ عیدو  سبزی پلو با ماهیِ دست پختِ عزیز.


تازه، عزیز جون سفره عیدشونو با سیرِ زمینای کشاورزیِ خودشون، سکه های قدیمی طرح شاه ، سیب ، سماق ، سنجد ، سمنوی تازه ،  سبزه ی تر به همراه یه ساقه نعنا توی ظرفای آبی سفالی می چید. هرچند کلیشه ای ولی از اون کلیشه های خوشایند بود.

دور تا دور سفره می نشستیم و عزیز جون به هر کدوممون یکی یدونه سبزه می داد و حاجی بابا از لای قرآنش یه ورق پول نو میذاشت کف دستمون و ما کلی ذوق می کردیم از اولین عیدیمون.

همیشه هم سر این که کی عیدی بیشتری جمع کرده با پسر دایی و دختر دایی ها دعوامون میشد.


الان دیگه خبری از اون روزا اون حال و هوا نیست. همه تو لاک خودشونن و دیگه خونه ی حاجی بابا جمع نمی شن. کسی واسه پختن نون محلی، کمکِ عزیز جون نمیره. حتی سیب و سیر پلاستیکی و سبزه های فانتزی و سمنوی فریزری سالِ قبل و سکه های نو، جای اون هفت سین کلیشه ای خوشایندو گرفته.


راستش ماهی گُلی جون، 

حالا دیگه باهارم بوی باهار نمی ده..




.. اینم پست من برای فراخوان رادیو بلاگی ها:)


... اگه غلط املایی داشت دیگه به بزرگی خودتون ببخشید :دی


.... در حالِ رفتن به خونه ی عزیز جون برای کمک در پختن نون محلی^_^ [ذوق زده و اینا]

۶ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

در حال حاضر بوی اسفند میاد!

دقت کردین وقتی اسفند میاد همه منتظر باهارن؟! همه می گن بوی باهار میاد..

بیچاره اسفند..




.. بوی باهار میاد؟ نمیاد؟ چرا من حس نمی کنم پس؟ :|


... در راستای دنبال و آندنبالو اینا: اگه بلاگی رو دنبال میکنم مطلقا توقع ندارم بلاگ منو دنبال کنین! ابدا اجباری در کار نیست و اگه دوست ندارین همین الان دکمه ی آندنبالو بفشارید و خلاص.

۷ نظر ۶ موافق ۱ مخالف
درباره من
واژه ها، تنها داراییِ یک عدد ماهی گُلی که حافظه اش فقط سه ثانیه قد می دهد!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان